انتظــــار یعنی....

دوست داری هر روز یه قدم به امام زمانت نزدیک بشی با ما همراه باش*•.¸ ¸.• تقویم روزانه مهدوی *•.¸ ¸.•

انتظــــار یعنی....

دوست داری هر روز یه قدم به امام زمانت نزدیک بشی با ما همراه باش*•.¸ ¸.• تقویم روزانه مهدوی *•.¸ ¸.•

انتظــــار یعنی....

من غصه ی عاشقی این گونه آغاز میکنم
"گنه کارم" ولی خادم آقا شدن را دوست دارم....

میدونم خیلی فاصله دارم با آقا....میدونم لایق نوشتن برای حضرت نیستم اما وظیفه دونستم که در حد یه فتوشاپیست مبتدی و مطالعاتی که انجام دادم این وبلاگ رو با تمام نواقصش ایجاد کنم بنا به سفارش امام حسین علیه السلام: … مهدی ما در عصر خودش مظلوم است، تا می­توانید دربارهٔ آن حضرت سخن بگویید و قلم­ فرسایی کنید؛

از حضرت علی علیه السلام شنیدم که در مورد امام زمان فرمودند:
«صاحب هذا الامر الشرید الطرید الفرید الوحید»
صاحب این امر شرید (آواره) و طرید (رانده) و فرید (تک) و وحید (تنها) است

کتاب الغیبت (شیخ طوسی)، ص 161.

دوست دارم این وبلاگ یه کتاب بشه، و ابتدای کتاب بنویسم:تقدیم به بقیه الله

آدرس کانال تلگرام یار مانا: @yaremana

آخرین نظرات

4. وقت عاشقی

شنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۰۰ ق.ظ



صدای اذان از رادیو ماشین به گوش رسید ؛ جوانی که در کنارم نشسته بود

بلند شد و به طرف و به او گفت : آقای راننده ؛ لطف کنید نگه دارید تا نمازم را بخوانم.

راننده با بی تفاوتی گفت:برو بابا حالا کی نماز می خواند صبر کن ساعتی دیگر

در قهوه خانه برای ناهار و نماز نگه می دارم.جوان ول کن نبود آنقدر اصرار کرد تا راننده ماشین

 را نگه داشت و او با آرامش دو رکعت نماز ظهرش را که شکسته هم بود خواند.وقتی سوار

ماشین شد پرسیدم :چرا اینقدر به نماز اول وقت اهمیت می دهی؟ گفت: من به آقایی

 قول دادم که همیشه نمازم را اول وقت بخوانم.

گفتم :به چه کسی قول داده ای که اینقدرمهم است.

گفت:من در یکی از کشور های اروپایی درس می خوانم .چند سالی بود که

آنجا بودم. محل سکونتم در یک بخش کوچک بودو تا شهری که که دانشگاه در آن قرار داشت

 فاصله زیادی بود که با یک اتو بوس که هر روز از آن بخش به شهر می رفت من هم میرفتم.

برای فارغ و التحصیل شدنم باید آخرین امتحانم را میدادم.پس از سالها رنج وسختی و تحمل

غربت ؛خلاصه روز موعود فرارسید.درسهایم را خوب خوانده بودم .سوار اتوبوس شدم پس از

چند دقیقه اتو بوس که پر از مسافر بود به راه افتاد. نیمی از راه را آمده بودیم که یکباره اتوبوس

خاموش شد. راننده پایین رفتو کاپوت ماشین را بالا زد.مقداری موتور ماشین را دستکاری
 
کرد اما ماشین روشن نشد. مسافران کنار جاده آمده بودند و من هم دلم برای امتحان

 شور میزد و ناراحت بودم. چیزی دیگر به موقع امتحان نمانده بود. وسیله نقلیه دیگری هم از

 جاده عبور نمیکرد که با آن بروم. نمی دانستم چه کنم .همه تلاش های چند ساله ام به این

 امتحان بستگی داشتخیلی نگران بودم. یکباره ای جرقه ای در مغزم زد به یاد امام زمان (عج)

افتادم.دلم شکست اشکم جاری شد با خودم گفتم: یا بقیة الله اگر امروز کمکم کنی تا به

 امتحانم برسم ؛قول می دهم که تا آخر عمر,نمازم را همیشه اول وقت بخوانم. چند لحظه

 بیشتر نگذشته بود که آقایی از دور نمایان شد و به سمت راننده آمد. با زبان فرانسوی به

راننده گفت چی شده؟ راننده گفت :نمی دانم هر کار میکنم روشن نمی شود. مقداری

ماشین را دست کاری کرد و به راننده گفت « استارت بزن »ماشین روشن شد همه

خوشحال سوار ماشین شدند. من هم که عجله داشتم سریع سوار شدم همین که

اتوبوس میخواست راه بیفتد همان آقا پا روی پله اول اتوبوس گذاشت مرا به اسم صدا زد
 
و گفت:قولی که دادی یادت نرود ؛نماز اول وقت... وبه پشت اتوبوس رفت و من هرچه نگاه کردم

 دیگر او راندیدم و تا دانشگاه همین طور اشک ریختم.

التماس دعا



                                    منبع:کتاب :تمنای وصال ؛نوشته : حسن محمودی ص21

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">